در کنار خیابان در حال قدم زدن و فکر کردن بود که ناخواسته با خانمی برخورد کرد. آشفته عذر خواهی کرد و خواست به راهش ادامه دهد که آن خانم با لگدی به پایش پاسخ او را داد. مرد با متانتی مثال زدی کلاهش را به نشانه احترام برداشت و گفت:
- من هم داستایوفسکی هستم!
سخن، کلام و رفتار ما در زندگی روزمره مانند ارائه بلیط در اتوبوس نشانه شخصیت و هویت درونی ماست و به قول معروف ما همانیم که می نماییم.
این روزها وقتی در گوشه و کنار سایتهای اینترنتی و وبلاگها در مورد اوضاع و احوال ایرانمون جستجو می کنیم می بینیم که چه بسیارند آدمهایی که شیوه معرفی و ارائه خودشون دست کمی از اون خانم نداره، حتی وقتی برای انجام امور روزانه در ادارات و بانکها و ... هم قدم می زنی می بینی که مثل اینکه همه آدمها در حال اجرای بخشنامه صد در صد اجرایی نانوشته ای هستن که در آن استفاده از لحن کلام توهین آمیز استفاده از ادبیات کوچه!!! اجباری شده است.
ادبیات آدمها کلاً تغییر کرده و برای معرفی خودشون به هر وسیله ای متوسل می شوند تا بگویند ما انسان نیستیم . نمونه بارز این مسئله سرمربی محترم تیم ملی آقای مایلی کهن که حتماً در جریان ماجراهای اتفاق افتاده هستید.
خوب که نگاه می کنم، می توانم حدس بزنم که این مسئله کاملاً در کشور از بالای هرم اجرایی کشور به سمت پایین به شیوه بسیار مطلوب و ایده آلی!! تکثیر شده و خوراک طبقات پایین هرم رو تامین می کنه... و اگر مراقب نباشیم...
البته آدمها در برخورد با حوادث و جریانات آموخته های خودشان را بروز می دهند و همانند آن خانم در مقام معرفی شخصیت پنهان خودشان برمی آیند، اما نکته جالب در اینجاست که بعضیها آب پیدا کنن شناگرماهری هستند...
می بایست مراقب بود و هوشیار.
نکته دردآور این مسئله اینجاست که این آقایان بعنوان نماینده مردم ایران در بخشهای مختلفی حضور دارند و در حال حاضر نقش ویترین این مرز و بوم رو بازی می کنن...
امیدوارم با درک بهتر مسائل روز و تجزیه و تحلیل آنها بتوانیم در جهت بهبود این مسائل قدمی هر چند کوتاه برداریم...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار...
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب...
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو، اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من، اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ... (فریدون مشیری)
حضرت حافظ می فرماید:
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مردیست هوش دار
غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست
چند روز پیش در اخبار خواندم که کرک داگلاس (پدر مایکل داگلاس) در سن ٩٢ سالگی نمایشنامه ای تک نفره را روی صحنه برده (لینک خبر). از این خبر مثل اینکه تلنگری خورده باشم تا چند لحظه مات و مبهوت بودم.
اولاً روحیه و اعتماد به نفس در این سن تحسین برانگیز نیست. بعد با خواندن این شعر حافظ به خودم گفتم واقعاً چه کسی به این شعر عمل می کنه؟ ما یا کرک داگلاس؟
آیا ایشان واقعا معنای عملی شعر حافظ نیستند؟ مایی که در این سن و سال هنوز هیچی نگذشته احساس پیری می کنیم...
بیاییم با درس گرفتن از این تجسم واقعی، دنیایی زیبا و درخور اشرف مخلوقات برای خود بسازیم...
ارادتمند شما
در غم از دست دادن مادری مهربان سوگواریم.
مرتضی عزیز
من را نیز در غم خود شریک بدان.
بالاخره مجالی شد که بنویسم اما در چه موردی...
اگر یک نگاهی به پایین صفحه بیاندازید، چند وقت پیش مطلبی رو تحت عنوان " دوراهی " نوشته بودم. الان که دارم این مطلب رو می نویسم از اون تاریخ در حدود ۵ ماه می گذره، دقیقاً مثل یک چشم بهم زدن گذشت. اما باید بگم خیلی خوب گذشت و دستمایه نوشته های آتی من رو فراهم کرد که امیدوارم تنبلی نکنم و بنویسم. اما نکته قابل توجه درسهایی بود که من آموختم.
در این فاصله من معنای دقیق شعر " اندر بلای سخت پدید آید فر و بزرگمردی و سالاری" رو درک کردم. معنای مدیریت زمان و توکل به خدا رو تا حدوددی لمس کردم و توانستم خودم رو در یک بحران زمانی محک بزنم.
خدا رو شکر می کنم که این اتفاق در مسیر زندگی من قرار گرفت تا بتونم در شرایطی کاملا سخت تغییر ارتفاع رو حس کنم. خدا رو شاکرم که در این مدت من رو لایق توجه خودش دانست و کمکم کرد.
اما این چه مطلبی بود که شور و حرارتی وصف ناپذیر رو در زندگی من بوجود آورد رو تصمیم دارم به مرور بنویسم. واقعاً ما انسانها چه موجودات عجیب و غریبی هستیم...
زمانی اگر خود زمانی می خواست این برنامه رو به اراده خودش انجام بده نمی توانست، ولی با اراده و توکل به خدا و تحت فشار حاکم توانست از پسش بر بیاد...
بیایید خودمون رو دست کم نگیریم...






